تبليغاتX
نور خدا

بنام خدا

شبی بی همتا و استثنایی ،

شب مشخص شدن تقدیرها ،

شب قیمتگذاری و ارزشگذاری بندگان ،

شب قدر

شبی از همین شبهاست ،

همین شبهای پیش رو ،

همین نزدیکیها !!

شبی که آسمان هزاران درجه بیشتر درهای خود را گشوده است ،

و اشک بندگان هزاران برابرقیمت همیشگی معامله میشود ،

و هر قدمی هزاران قدم تو را به محبوب نزدیک می کند .

شب دلهره های آسمانی ،

شب اضطراب تا سحر و خود را زیر قرآن قایم کردن ،

شب خدا را به محمد وعلی و زهرا قسم دادن ،

شب دستپاچگی ، هراس و وحشت ،

شب الغوث الغوث برای خلاصی از نار و آتش .

شب تقدیر مقدرات ،

شب قدر

شبی که هر کسی را به کسی می سپارند، 

یکی را به شیطان تا بنده مطلق او باشد ،

 دیگری را به نفس تا لجام گسیخته مطیع او باشد ،

و یکی را به حسین تا داغدار غربت او شود .

 بعضی را هم عباس بر می گزیند

و گروهی را فاطمه زیر چادر خاکی پناه می دهد

 و بسیاری را هم مهدی برای راه خویش انتخاب می کند ،

ما قرار است برای کدام یک هزینه شویم ؟

 مقدار ما در کدام قیمت مقدر می شود ؟

پس تا سحر بیدار میمانیم !

تا آنگاه که حسین یاران خودرا بر می گزیند خواب نمانیم !

خدایا دست نگه دار قیمت ما بیش از این نیست می دانیم ،

اما ما قرآن بر سر گرفته ایم ،

تو را به علی(ع) قسم داده ایم ما را برای هزینه شدن رکاب شیطان انتخاب مکن ،

ما را در امتداد نگاه فاطمه(س) قرار بده ،

مارا برای مهدی(عج) هزینه کن !!

خدای مهربان  حالا که به ما فرصت حرف زدن در خانه ات را داده ای پس حرف ما را بشنو !

حرف ما این است :

اللّهم ارزقنا توفیق الشّهاده فی سبیلک ،

خدایا ما را برای هزینه شدن در رکاب مهدی انتخاب کن ،

یا حق

منبع 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:19  توسط مهاجر کوی دوست | 

البته شما را به سختی ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم و بشارت و مژده بده صابران را (بقره۱۵۵ )

مگر آنهایی که توبه کردند و مفاسد اعمال خود را اصلاح نمودند و بیان کردند برای مردم آنچه را کتمان می کردند پس توبه این گروه را می پذیرم که منم پذیرنده تو به و مهربان به خلق (۱۶۰ بقره)

آن کسی را که در راه خدا کشته شد مرده نپندارید بلکه او زنده ابدیست ولیکن همه شما این حقیقیت را در نخواهید یافت( 154 بقره )

ولیکن آنها که اهل ایمانند کمال محبت را فقط به خدا مخصوص دارند (۱۶۵ بقره)

نیکوکار کسی است که به خدای عالم و قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی ایمان ارد و دارایی خود را در راه خدا دوستی خدا به خویشاوندان و یتیمان و فقیران و رهگذران و گدایان بدهد و هم خود در راه آزاد کردن بندگان صرف کند و نماز بپا دارد و زکات مال به مستحق برساند و با هر که عهد بسته به موقع عهد خود وفا کند و در کارزا و سختیها صبور و شکیبا باشد به وقت رنج صبر پیشه کند کسانی که بدین اوصاف آراسته اند آنها به حقیقیت راستگویان و آنها پرهیزکارانند.(177 بقره)

و چون بندگان من از دوری و نزدیکی من از تو بپرسند بدانند که من به آنها نزدیک خواهم بود و هرکه مرا خواند دعای او اجابت کنم پس بیاست دعوت مرا بپذیرند و باشد تا به راه سعادت راه یابند(186 بقره )

بعضی مردانند که از جان خود در راه رضای خدا درگذرند و خدا دوستدار چنین بندگانست207

پس خدا به لطف خود اهل ایمان را از ظلمات شبهات به نور حق هدایت فرمود213بقره

گمان کردید به بهشت داخل شوید بدون امتحانی که پیش از شما بر گذشتگان آمد214

چیزی را شما ناگوار شمارید ولی به حقیقیت خیر و صلاح شما در آن بوده و چه بسیار شود که دوستدار چیزی هستید و در واقع شر و فساد شما در آن است و خداوند به مصالح امور شما آگاه است (۲۱۶ بقره)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط مهاجر کوی دوست | 
پیشانی صدق و اخلاص در دیدگاه دولت نه و از صمیم قلب بگو آمده ام. اگر گفتند اینجا چرا آمدی؟ بگو به کجا روم و به کدام در رو کنم.

این ره است و دیگر دوم ره نیست

این در است و دگر دوم در نیست

اگر گفتند به اذن چه کسی امدی؟ بگو شنیدم:

بر ضیافتخانه فیض نوالت منع نیست

در گشاده است و صلا در داده خوان انداخته

اگر گفتند تا به حال کجا بودی؟ بگو: راه گم کرده بودم.

اگر گفتند چه چیزی آوردی؟

بگو اولا: ((دل شکسته)) که از شما نقل است:

در کوی ما شکسته دلی می خرید و بس

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

و ثانیا:

من گدایم چه توانم برم در بر شاه

طمع بخششم از درگه سلطان من است

اگر گفتند بیرونش کنید بگو:

نمی روم زدیار شما به کشور دیگر

برون کنید از این در درآیم از در دیگر

اگر گفتند این جرات را از کجا آوردی؟ بگو: از حلم شما

اگر گفتند قابلیت استفاضه نداری بگو: قابلیت را هم استفاضه می فرمایید.

باز اگر از تو اعراض کردند بگو:

به و الله به بالله به تالله

به حق آیه نصرمن الله

که مو از دامنت دست برندیرم

اگر کشته شوم الحکم لله

اگر گفتند : مذنبی. بگو: اولا شنیدم شما غفارید. ثانیا من ملک نیستم آدم زاده ام. و ثالثا:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو

آنکس که گنه نکرده و زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست بگو

اگر گفتند: چه می خواهی؟ بگو:

جز تو ما را هوای دیگر نیست

جز لقای تو هیچ در سر نیست

(برگرفته از کتاب تازیانه سلوک از استاد حسن حسن زاده آملی)

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 6:20  توسط مهاجر کوی دوست | 
اگر بفهمیم بزرگی به مهمانی اش دعوتمان کرده .سر از پا نمیشناسیم و در رسیدن به مجلس او بی تاب و لحظه شماریم .خوشحال و خندان به کوی او میرویم و خود را به او میرسانیم و تشکری می کنیم که ما را لایق دانسته و دعوتمان کرده....و حال رمضان آمد و دعوت معشوق ازلی و ابدیمان! نمی دانم آیا عشق به او در دلت هست یا نه ! اما این را با اطمینان میگویم که او بر ما عاشق است و مشتاق. میگویی چرا ؟ میگویمت چون این رمضان هم ما را در مجلسش به میهمانی فراخواند و توفیق روزه و نماز و سخن گفتن با خودش را نصیب کرد....امید که این رمضان برایمان ماه پاکی و قرب به او باشد..
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 14:23  توسط مهاجر کوی دوست | 
اگر در باغی باشید که غیر از شما انسانهای دیگر و موجودات دیگری هم زندگی می کنند و هر کسی مشغول کار خوش باشد هر کسی و هر موجودی فکر می کند که وجودش و کارش در آن باغ اصل بوده و بقیه و کارهای بقیه فرع است . یعنی هرکسی خود را اصل می داند . ولی واقعیت این است که آن باغ مالکی دارد که نظر او اصل است اگر او بخواهد در باغ گندم بکارد کسی نمی تواند مانع او باشد و اگر بخواهد جو بکارد باز هیچ موجودی در باغ نمی تواند مانع اوباشد.

عالم را یه باغی فرض کنید که هر کسی فکر می کند نظر و قدرت او اصل است و دیگران فرع. و عجیب است که همه هم فکر می کنند می توانند این نظم و اساس را به خواست خود و به نفع خود بر هم بزنند اما نمی دانند که عالم صاحب و مالکی دارد و اراده او اجرا خواهد شد. در قرآن کریم بارها به انسان این مسئله تاکید و یاد آوری شده ولی انسانها با سعه صدر و حوصله مالک اصلی تصور می کنند که خود مالک شده اند ولی قرآن تاکید دارد که روزی قدرت مالک اصلی بر همه عیان می شود و کسانی که بر خلاف تصورات خود در این نظام تصرف مالکانه انجام داده اند باید پاسخ گو باشند و ان روز دیر نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 6:57  توسط مهاجر کوی دوست | 
 

ماری كوچولو دخترك 5 ساله زیبائی بود با چشمانی روشن. یك روز كه با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند، چشمش به یك گردنبند مروارید پلاستیكی افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برایش بخرد.

مادر گفت كه اگر دختر خوبی باشد و قول بدهد كه اتاقش را هر روز مرتب كند، آن را برایش میخرد. ماری قول داد و مادر گردنبند را برایش خرید.

ماری به قولش وفا كرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب میكرد و به مادر كمك میكرد. او گردنبند را خیلی دوست داشت و هر جا میرفت، آن را با خودش میبرد.

ماری پدر دوست داشتنی داشت كه هر شب برایش قصه میگفت تا او بخوابد. شبی بعد از اینكه داستان به پایان رسید، بابا از او پرسید: ماری، آیا بابا را دوست داری؟

ماری گفت: معلومه كه دوست دارم.

بابا گفت پس گردنبند مرواریدت را به من بده!

ماری با دلخوری گفت:نه! من آن را خیلی دوست دارم، بیایید این عروسك قشنگ را به شما میدهم، باشد؟

بابا لبخندی زد و گفت: آه، نه عزیزم!

بعد بابا گونه اش را بوسید و شب بخیر گفت.

چند شب بعد، باز بابا از ماری مرواریدهایش را خواست ولی او بهانه ای آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد.

عاقبت یك شب دخترك گردنبندش را باز كرد و به بابایش هدیه كرد.

بابا در حالی كه با یك دستش مرواریدها را گرفته بود، با دست دیگر از جیبش یك جعبه قشنگ بیرون آورد و به ماری كوچولو داد.

وقتی ماری در جعبه را باز كرد، چشمانش از شادی برق زد: خدای من، چه مرواریدهای اصل قشنگی!

بابا این گردنبند زیبای مروارید را چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگیرد و یك گردنبند پرارزش را به او هدیه بدهد.

( حالا خودمونیم  تا حالا چند بار مرواریدهای پلاستیکی زندگی مان را از خدای خود بیشتر دوست داشتیم و حتی حاضر نشدیم اونها رو با چیزهای بهتری عوض کنیم ؟؟!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 22:37  توسط مهاجر کوی دوست | 
در زمان حضرت سلیمان ـ علیه السّلام ـ ، بر اثر نیامدن باران، قحطی شدیدی به وجود آمد، به ناچار مردم به حضور حضرت سلیمان آمده و از قحطی شكایت كردند و در خواست نمودند تا حضرت سلیمان برای طلب باران، نماز «استسقاء» بخواند.
حضرت سلیمان به آنها فرمود
:
فردا پس از نماز صبح، با هم برای انجام نماز استسقاء به سوی بیابان حركت می‌كنیم. فردای آن روز مردم جمع شدند و پس از نماز صبح، به سوی بیابان حركت كردند، ناگهان حضرت سلیمان ـ علیه السّلام ـ در راه مورچه‌ای را دید كه پاهایش را روی زمین نهاده و دست هایش را به سوی آسمان بلند نموده و می‌گوید
:
خدایا ما نوعی از مخلوقات تو هستیم، و از رزق تو بی‌نیاز نیستیم، ما را به خاطر گناهان انسان‌ها، به هلاكت نرسان
.
حضرت سلیمان ـ علیه السّلام ـ رو به جمعیت كرد و فرمود
:
به خانه‌هایتان باز گردید، خداوند شما را به خاطر «مورچگان» سیراب كرد
:
در آن سال آن قدر باران آمد كه سابقه نداشت
.
 ای خدایی که  به دعای مورچه ای نیز باران رحمتت را بر زمین ارزانی میداری. ای که رحمت و لطف تو همیشه بر سر مخلوقا تت سایه گستر است . به ما توفیق سپاسگذاری ازا لطاف بینهایتت را ارزانی دار..آمین یا ربالعالمین

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:30  توسط مهاجر کوی دوست | 

آرزومندم برايت نمازت هايت را با شوق بخوانی و همچنين برايت آرزو ميکنم لحظه لحظه زندگی ات را با عشق خدا معنا ببخشی. آرزو مندم اخلاص داشته باشی. همچنين برايت ارزومندم دلت راضی به دنيای زودگذر دنيا نباشد .همچنين اميدوارم بدانی آن دنيا برای ما بهتر است .آرزومندم زندگی ات را .آنچنان زندگی کنی که در پیشگاه خداوند سربلند باشی آرزومندم برايت تنها شاد باشی با ياد خدا و بندگی اش. همچنين برايت آرزو ميکنم توفيق طاعتش و توفيق در راه قدم گذاشتنش را بدست بياوری و او به تو ببخشايد. اميدوارم ذکرش و يادش را هيچ وقت فراموش نکنی و بدانی خشنود بودن خدا از هر چيز مهمتر است و همه چيز يک امتحان است. همچنين برايت آرزومندم کتاب های خوب بخوانی و صبر و ايمان حقيقی داشته باشی و اميدوارم حتما هر آنچه که ميتوانی با شوق در راه خدا ببخشی. و اميدوارم در حد انچه ميتوانی بچه های يتيم وهر آنکس که بر حسب حکمت و امتحان نياز به تو دارد را دست محبتت را از او دريغ نکنی وامیدوارم هر از چند گاهی به قبرستان آدمها یه سری بزنی و به یاد بیاری که آخر کار همه ما کجاست. و امیدوارم به کسی و چیزی به غیر خدا دست نیاز دراز نکنی و هیچوقت نیازمند نباشی...و در آخر امیدوارم حتما قرآن بخوانی.... و برای همه دعا کنی که خوب باشیم و رستگار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:40  توسط مهاجر کوی دوست | 

 

گاهی اوقات خیلی دوست داریم بدانیم که خدواند چقدر در زندگی ما حضور دارد.

دوست داریم بدانیم در چند قدمی ماست... آیا ما را می بیند؟ آیا صدایمان را می شنود؟

خدای یکتا در قرآن خبر خوشی به بندگان مشتاقش داده:

و اذا سالك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان فليستجيبوا لي و ليومنوا بي لعلهم يرشدون (سوره بقره- 186 )

و هنگامي كه بندگانم از تو از دوري و نزديكي من پرسيدند

بدانند كه من به آنها نزديكم

اجابت مي‌كنم دعاي آن كه مرا بخواند

پس بايد دعوت مرا بپذيرند

و به من ايمان آورند

شايد كه به سعادت راه يابند

.....

و خدایی که در این نزدیکیست

لای این شب بوها                           پای آن کاج بلند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 23:38  توسط مهاجر کوی دوست | 

خدایم هست

زندگی را به بهای غم کوچک حراجش نکینم

هوای دل ما را کسی دارد که

مهربانترین مهربانان است

بارها گفته است

توبه

پذیر

است و

مهربان

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:7  توسط مهاجر کوی دوست | 

 

·         در روزگاران خیلی دور دو گنجشک یکی آقا و یکی خانم در کنار هم زندگی می کردند .. یه روز گنجشک آقا به گنجشک خانم از روی محبت گفت:من خیلی تو رو دوستت دارم.

·        گنجشک خانم در جواب گفت: ولی من اصلا به تو علاقه ای ندارم...خلاصه این هی ناز می کشید و میگفت : .. من تو رو دوست دارم 

·         و اون یکی هم می گفت:ولی من اصلا به تو علاقه ای ندارم.!

·    گنجشک آقا گفت  باید از یه ترفندی استفاده کنم که جواب بده ؟؟

·         یه خورده فکر کرد و گفت آهای خانم !!فکر نکن  اگه به من محلی نمیذاری  من گنجشک الکیی هستم ها!!!

·         من گنجشکی هستم که اگه بخوام می تونم با نوکم تاج و تخت حضرت سلیمان را بردارم و از این ور بذارم اونور!!

·        تا این را گفت روایت میگه : باد گفتگوی این دوتا پرنده رو به گوش حضرت سلیمان رسوند.(فضحک سلیمان من کلامه)حضرت سلیمان (س)از کلام گنجشک خنده اش گرفت و دستور داد این دو را به نزدش حاضر کنند...

·         حضرت رو به گنجشک آقا گفت ببینم تو بودی می گفتی که تاج و تخت ما را  با اون منقار کوچیکت بر می داری و می ذاری اونور؟؟؟

·         گنجشک آقا گفت: بابا من یک غلوی  کردم تا دل این خانم رو به دست بیارم ! شما بیا و بزرگی کن و ما را ضایع نکن!

·         حضرت فرمودند  قبوله ! ولی بگو ببینم  جریان چیه ؟؟

·         آقا گنجشکه گفت: والله این خانم گنجشک زن منه  .از امروز صبح هر چی بهش میگم: دوستت دارم! جواب میده ازت متنفرم ! و دلیلش رو هم نمیگه !! و از حضرت خواست تا وساطت کنه و این  مشکل را حل و فصل کنه!

·         حضرت به گنجشک خانم فرمودند: ببینم این که مرد خوبیه  و تو رو هم خیلی دوست داره !چرا بهش محل نمیذاری ؟؟

·        گنجشک خانم گریه کرد و گفت :آقا جان این دروغ میگه!!

·         این هم من را دوست داره و هم یک گنجشک دیگه را!!

·        از شما که پیغمبری می پرسم: یک دل و دو محبت میشه؟!

·        تا این را گفت(فاثر کلام العصفور فی قلب السلیمان)

·         کلام خانم گنجشکه تو قلب سلیمان تاثیر کرد و

·        (بکی سلیمان اربعین صباحا)حضرت چهل روز گریه کرد و گوشه گرفت و تاج و تخت را ول کرد و رفت تو بیابان !!

·        و بلند میگفت:خدایا گنجشکی به خاطر اینکه عاشقش در دلش محبتی غیر از محبت معشوق دارد به او اعتنا نمی کند

·         حال من از تو چگونه انتظار محبت داشته باشم در حالی که خود تو می دانی هزاران محبت دیگر در دل من است

·         پس محبت غیر خودت را از دلم بیرون کن !

·         حالا خودمونیم هااا

·         ما که میگیم خدا جون  ما فقط تو رو دوست داریم !!در حالی که غیر خدا و چندین هزار محبت دیگه توی  دلمون هست! آیا حرفمون رو به خدای بزرگ درست   میگیم ؟

·         اگه می بینیم که خیلی درها توی زندگیمون یه وقتایی بسته میشن! اگه سردرگمی ها توی زندگی زیاد میاد سراغمون ٬اگه احساس میکنیم داریم در جا میزنیم و از عمرمون راضی نیستیم  شاید دلیلش این باشه که دلمون رو به غیر خدا دادیم و غیر خدا هم نمیتونه به دل ما آرامش بده............................................... عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی / عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 1:15  توسط مهاجر کوی دوست | 
مهر ورزیدن را از خورشید بیاموزیم .او عاشقانه می تابد برای همگان؛حتی اگر کسی از او خوشش نیاید باز هم از مهر دریغ نمی ورزد؛باز هم می تابد ؛ روشنی می بخشد و گرما می دهد.خورشید بر همگان یکسان می تابد.از نظر او ملیت و رنگ و نژاد؛سن و جنسیت وغیره معنا ندارد او تنها مهر می ورزد بی توقع و راحت ......همه ما میهمانان چند روز این سرائیم . دیر یا زود باید رفت . فرصتهایی که حضرت حق در اختیارمان میگذارد. همانند گذشت ابرها میروند و بجز یاد و خاطره آنها و اعمالی نیم بند .....چیزی دیگر نمی ماند. ای کاش اکنون که میتوان تابید و روشنایی داد این وظیفه را به وهم و خیالی مبایعه نکنیم. که فردا شاید فرصت تابیدنی نباشد.... چو در روی زمین باشی توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی ها بسی زیر زمین دارد....حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:36  توسط مهاجر کوی دوست | 

 

 

عارفی در غاری در كوه دورافتاده اى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود.
پس ازمراقبه، شاگرد به قدرى تحت تأثير قرار گرفت كه خود را به پاى عارف انداخت و از او خواست كه قابلش دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند....


عارف با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى! ".


شاگرد به او گفت: "خواهش میکنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم".


! عارف
موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا میخواهم".


شاگرد گفت: "الساعه استاد...".


و در حالى كه از كوه سرازير میشد، با شادى به سمتی رفت که گمان میکرد میتواند آبی برای استادش بیابد....


پس از مدتى به خانه ى كوچكى كه در كنار دره اى زيبا قرار داشت رسيد.
ضربه اى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟
ما انسانهای آواره اى هستيم كه در روى اين زمين خانه اى نداريم!".


دخترى شگفت زده در حالى كه نگاه ستايش آميزش را پنهان نمیكرد. درب را باز کرد و به آرامى به او پاسخ داد وگفت:
"
:... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى میكند، خدمت میكنى !.
آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد".


شاگرد پاسخ داد: مرا ببخشيد چرا که عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم.! دخترک گفت:".
"
البته او از اينكه شما خانه ى مرا بركت دهيد ناراحت نمیشود،
زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف هستيد
به كسانى كه به آن عارف بزرگ دسترسی ندارند، كمك كنيد".
و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانه ى محقر مرا متبرك كنيد.
اين باعث افتخار من است كه میتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم!".


داستان بدين ترتيب ادامه يافت...و شاگرد.
.. پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد
پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند.

 اما به هنگام صبح متوجه شد كه دخترک میخواهد شیر گاوهایش را بدوشد و به کمک نیاز دارد.... با خود گفت اگر او میتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب میشد، زيرا از نظرعارف کمک کردن به مخلوقات خدا کاری پسندیده است..


روزها تبديل به هفته ها شد و او هنوز در آنجا مانده بود.........
آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند.
او بر روى زمين خوب كار میكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست میآورد.
او زمين بيشتری خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد.
همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او میآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك میكرد.
خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد.
مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد.
وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد،
جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند.
در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز میخواندند.
او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود،
راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر میكرد.
تا جايى كه چشم كار میكرد مزرعه هايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت
و او از اين وضع احساس رضايت میكرد.

ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت
و در يك لحظه همه چيز از دست رفت.
همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند.
او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين میرفتند خيره شده بود.در این هنگام ناگهان او.

عارف را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مینگرد
و میگويد،:

!! من هنوز منتظر آب هستم".

*****

 این داستان شبیه به زندگی ما انسانهاست. ما همانند آن شاگردبا این نیت به زمین آمدیم که همیشه به یاد خدای بزرگ باشیم و هیچگاه او را فراموش نکنیم ...این قولی بود که به خدای متعال دادیم!( الست و ربکم ؟ قالوا بلی ...) .اما زندگی دنیا ما را به خود مشغول کرد و آنقدر غرق در آن شدیم که نیت نخست را از یاد بردیم.......شاید موج عظیمی که شاگرد در برابر خود دید همان لحظه مرگ و جدا شدن ما از این سرا باشد.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 23:56  توسط مهاجر کوی دوست | 

پیمانمان را به یاد بیاوریم

به نام دوست که هر چه داریم از اوست . یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود

پایان نخستین شب بود پیش از آن نه شبی بود و نه روزی. عالم زر در انتظار طوفان

روز الست سکوت کرده بود . خداوند خدا همه ی ذرات را فرا خواند وذرات پراکنده

بصدای دعوت فرشتگان به هم برآمدند و در یک چشم به هم زدن پشت سر هم زانو به

زانوی هم نشستند و خداوند شروع به نوشتن کرد

در هر ذره ای می نگریست و بر لوح سبز رنگش چیزی می نوشت . نوبت من شد دیدم

که در من می نگرد. ناگهان تمام هستی ام گرم شد نگاهش را از من گرفت و قصه ام را

نوشت. روحی در من دمیده شد و امانتی بر شانه هایم هموار گردید . اسماء را آموختم و

فرشتگان را نگریستم که به امر او سجده می کردند و کفر را دیدم که تسلیم نشد؛ به امر

او" نه" گفت مسلمان نشد وبر خواسته ی خداوندگار معشوقم عشق نورزید . نگاهش

کردم دلم گرفت دلم عجیب گرفت و دلم می گیرد وقتی در مذهب عشق تسلیم نمی بینم؛

مسلمان نمی بینم . خشمگین می شوم؛ گر می گیرم آتشم می زند آری ابلیس سالهاست

.که آتشم می زند. خداوند فرمود" دور باش" و ابلیس با خود عهد بست آنروز

من هم با تو عهد بستم که جز خدا نگویم و جز خدا نپویم و ما هم پیمان شدیم آنروز

یادت می آید ؟ یادت می آید که خدا شاهد این پیوند بود؟ با تو پیوند خوردم که جز

عشق

نگویم و جز عشق نجویم و من و تو " ما " شدیم

نگاه کن ابلیس را می نگری؟ او نمی خواهد من و تو ما شویم او می خواهد خدا را جدا

کند . می بینی نقل یک نقطه است؛ نقطه ای که پر از راز و رمز است . که اگر در فکر

بالا باشد خداست و اگر در تکاپوی پایین جداست .

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:9  توسط مهاجر کوی دوست | 

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

گشته هر گوشه چشم از غم دل دریایی

***

از وقتی انسان برای خودسازی و جبران آنچه از دست داده بود به این "سیارۀ رنج" تبعید شد ، بسیار تنها شد... هر چند روز به روز دور و برش شلوغ تر میشد و انسانهای بیشتری به او می پیوستند اما او نیاز به دوستی و مجاورت با کسی داشت که ازسوی او طرد شده بود... انگار خدا خلائی در وجود او گذاشته بود که فقط خودش میتوانست آن را پر کند. باید نزد او بازمیگشت... باید راضیش میکرد... از آن پس دنبال این بود که محبوبش چه کاری را می پسندد تا آن را انجام بدهد. کاش می دانست محبوبش چه دوست دارد.

خدا هم دوست داشت او را در کنار خود داشته باشد... چند بار برایش نامه نوشت... گفت چه چیزی او را راضی میکند... انسان دانست که این رابطۀ عاشقانه دوسویه است. مشتاقتر شد. از آن پس لبخند خدا ملاک درستی و نادرستی عمل او شد. هر گاه او لبخند می زد دیگر مهم نبود که همه دنیا به او پشت کنند اما وقتی محبوبش ناراضی بود، هیچ لبخند دیگری برای او امیدبخش و زیبا نبود.

شمس الضحی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 19:4  توسط مهاجر کوی دوست | 

مهم نیست که هستیم

کجا زندگی میکنیم

در جامعه چه مسئولیتی داریم

از لحاظ مادی و یا اقتصادی در چه جایگاهی هستیم

از چه جنس نژاد یا کشوری هستیم یا....

 

بلکه آنچه اهمیت دارد این است که حامل روح خداوندیم

و خدا ما را خلیفه خود بر زمین قرار داده

و این امانت گرانبها در دسترس ماست.

 

همیشه به یاد داشته باشیم و با خود تکرار کنیم:

خدا با من است من با خدا هستم.

 

حال که چنین است ما حامل خدا هستیم

و خدا در جای جای وجودمان جای دارد

باید به خود مهر بورزیم و خود را دوست بداریم.

 

بدانیم که این ظاهر طرح زیبای نقاش بزرگ است.

اگر به اقتدار او ایمان داریم

اگر او را بهترین و زبردست ترین نگار گر هستی میدانیم

اگر به استادی و آگاهی او اعتقاد داریم

پس ظاهرمان را آنطور که هست دوست بداریم.

 

گله نکنیم که زیباتر نیستیم

قدی کوتاه یا بلند داریم

خیلی چاق یا لاغریم

چشمها و یا بینی مان مثل فلان هنرپیشه نیست .

روزی مان یا شرایط زندگی مان کم است و مطلوب نیست.

خانه مان کوچک است یا فلان اتومبیل را نداریم.

هر آنچه داریم را دوست بداریم و شکر گزار خدای علیم باشیم.

 

او که خود را دوست می دارد

هر چیزی نمی خورد

هر حرفی نمی زند

هر جایی نمی رود.

او که با خود مهربان است حسادت نمی کند

کینه ای از دیگران به دل نمی گیرد

خشمگین نمی شود

دروغ نمی گوید و...

که میداند تمامی اینها روحش را به اسارت می کشند

و او را از خدای متعال دورتر و دورتر می سازند.

 

با خود مهربان باشیم و خود را دوست بداریم

که عشق به خود یعنی عشق ورزیدن به او

که تمامیت هستی است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 6:11  توسط مهاجر کوی دوست | 

در کوی دوست منزلی است که شیفتگان را امن و آسایش میدهد و تشنگان را آب دلچسب و گوارا می نوشاند. بر در این منزل نوشته اند( رضا). آن دل که قدوم در این منزل نهد از هر چه بلا و کدورت است پاک شود و فقط جلوه دوست بیند و مهر یار طلبد..... اگر تو را در منزل (رضا)راهیست. در این سرا هیچ مبین بجز جلوه دوست. که خلایق همه جلوه او یند وآیات مهر او. آن خلق که تو را همچون خورشید میخواهند.در تاریکی های وجودشان در انتظار تابش مهر یار بوده اند و می پندارند آن مهر را در نزد تو یافته اند.روا نباشد بی مهری نصیبشان کنی. چرا که پروردگارمان روح خویش را که مملو از مهر و محبت بود دروجودمان به امانت نهاده است..دلی که به منزل (رضا )راه یافته باشد. پر شعاع انوار حضرت دوست است .وپرتوی گرما بخش خویش رابی منت بر جانهای سرد و یخ زده ارزانی میدارد.زیرا که به عیان دیده است. خورشید خود تصمیم نمیگیرد بر چه کسی بتابد و بر چه کسی نتابد..خصلت او تابیدن است و راهنمایی....تو نیز همچون خورشید باش و روح پروردگارت را در زندگی حاکم کن وهمچون او مهر و محبت خویش بر همه ارزانی دار..

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:10  توسط مهاجر کوی دوست | 
از خاک تا افلاک

"چهارپا را میخ زمام بر زمین یا دیوار کوبند و اگر در حریم خود علفزاری یابد پا زا آن حریم بیرون ننهد و به جایی دیگر هم نیندیشد و اگر جفتی مر او را آورند انسش تمام باشد، چه غایت آمالش جز این دو نبود، بسیاری از مردم چنیند.


یتمعون و یاکلون کما تاکل الانعام.(سوره محمد(ص)- آیه12)
کام میرانند و می خورند، همانگونه که می خورند چارپایان.

اما کبوترانی که از آشیان بال گشودند، آسمانها را در قلمرو خویش یافتند، لیکن روی از آشیان نتافتندو برای دانه سر در زمین داشتند، مردمی نیز چنیند، که دنیا و آخرت را مینگرند، ولی اندیشه پروازشان محدوده خودشان است با آنکه خویشتن از نظر تمنیات مادی بسیار محدودوند. طلب و حرص آنها در این امور پایانی ندارد، ولی برای کاوش و دریافت عالم معنی بسیار قانعند.

نازم پرستوهای بی قرار شورانگیز را که یک دم آرام ندارند طعمه را از آسمان برمیگیرند، با خزان و سردی کاری ندارند و مادام بهارستانها را زیر بال دارند، با گل و گلزار خو کرده اند، آشنا با بیکرانهایند و هرگز با خاک مآنوس نبوده اند، جان عارف، پرستوی ملکوت است، هر چند تنش در عالم خاک، اما روحش در افلاک است، از غم ساران تنگ عالم گریزان و با گرمی عشق خو کرده اند و در طلب، هیچگاه آرام نگرفته اند، تا به منزلگاه معبود ره ج