![]() |
![]() |
|
|
به نام حضرت دوست ......نیایش درختان چه زیبا است. هر درخت دستانش را به سوی آستان نیاز جانان بلند می کند. و از حضرت حق طلب می نمایند. چونان بنده های عاشق خداوند که دستانشان را برای طلب به سوی آسمان بلند می کنند. هر درخت صدها شاخه و بیشتر دارد. به سان دستهای متوسلین .زیباتر انکه هرکدام دستانشان را در تمام جهتها به سوی آسمان بلند می کنند چرا که خداوند محدود به مکان نیست و همه جا هست. شاخه ها به سمت بالا می روند. انها حتی برای یک لحظه هم دستانشان را به سمت پایین نمی آورند. این نشانه عجیبی است از موجودات خدا در این عالم هستی.گیاه شناسان براین باورند که شاخه ها به سمت آسمان می روند برای دستیابی به نور.
انسان تضرع میکند به سوی خدا روزانه فقط چند بار. ولی درختان دستانشان را حتی برای یک لحظه هم پایین نمی آورند. به یاد آوردم کلام حضرت حق را که فرمود: "گیاه بی ساقه و درخت او را سجده می کنند.". شاید این نماز درختان است. انها همیشه در قنوت پی در پی اند. به راستی که چه محراب وسیعی در عالم برپاست. محراب هستی که در این محراب سرود نماز هیچ وقت متوقف نمی شود |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 0:40 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
گاهى دنيا را به سان يك «زندان» مى بينى و خود را در «غريب آباد»اين جهان، گرفتار وحشت و تنهايى. اين، نشان چيست؟ شايد جرقه اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى و جاودانه، نامحدود و بى پايان وابسته است. حس مى كنى كه در اين «جا»،به همه خواسته هايت نمى رسى، دل و جانت اشباع نمى شود، عشقى دارى كه دنيا پاسخگوى آن نيست و گمشدهاى دارى كه در اينجا نمى يابى! «احساس غربت» در اين جهان، بازتابى از آن بعد ابديت خواهى وحس خلود و جاودانه طلب در روح توست. مى بينى كه در كاروان بشرى، يكايك به كام مرگ مى افتند، همه عمرها پايان مى يابد، انرژيها تمام مى شود. خورشيد، به سردى مى گرايد،نسلها و نسلها براى مردن به دنيا مى آيند و براى واگذاشتن و رفتن،مى سازند و آباد مى كنند، ثروتها مى اندوزند و با دست تهى از جهان مى روند. راستى... چيست فلسفه اين آمدنها و رفتنها؟ آيا «خلعت خلقت» را براى چه مى پوشيم؟ از كجا آمده ايم؟... و به كجا مى رويم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ اين مساله بزرگ و حياتى، هزاران سال است كه انديشه انسانهاى بسيارى را به خود مشغول ساخته است. «فرزانگان»، با جديت به اين موضوع مى انديشند، تا جواب آن را دريابند. ولى... غافلان يا متغافلان، چون از دريافت و شناخت جواب درست ناتوان مى مانند، صورت مساله را پاك مى كنند و اين سؤال عمده را از ذهن خويش مى زدايند و گاهى به «پوچ گرايى» و «نيهيليسم» مى گرايند. تنها عقيده به «معاد» است كه مى تواند به زندگى، معنا بخشد و زيستنها را جهتدار سازد. منكران رستاخيز و نشور، خيلى زود به«پوچى» مى رسند. آنان كه زندگى را فقط ميان دو پرانتز «ولادت تا مرگ»خلاصه مى بينند، از تفسير حيات، عاجزند. كششى كه به سوى دنياى برتر از اين دنيا دارى، نشان بيدارى فطرت است. نگذار اين سؤال، بى پاسخ بماند!... شناخت گنج وجود .دهان، تنها مجراى غذا و هوا نيست. وقتى نام محبوبى چون «خدا» از آن بر مى آيد،وقتى زبان به تلاوت «وحى الهى» قداست مى يابد، اين دهان گشوده به حق و تلاوتگر «آيات خدا»، بايد همچنان پاك ومقدس بماند. روح آرام يافته در سايه سار عبادت، جسمى بى آلايش مى طلبد و دست و پاى دور از گناه و زبانى پاكيزه از دشنام و دروغ. تو كه مى خواهى زلال و پاك شوى، تو كه دوست دارى همچون سپيده و باران، با طراوت گردى، و همچون«چشمه خورشيد»، گرم باشى و نور افشان، پس به شناخت «گنج وجود» بپرداز. چرا در گستره هستى، وجود غبار گرفته و به فراموشى سپرده اى گرديم؟ ما كه مى توانيم بدرخشيم، با «ايمان»، ماندگار شويم، با «عبوديت»، و... آزاد شويم، از «تعلقات»! پس چرا «اسارت خاك» و «حقارت گناه» و «بندگى طمع»؟ به جاى آنكه روح، در خدمت جسم باشد، اگر جسم و تن، مركب شود وروح و خرد، «سوار»، آنگاه جز در «ساحل بيدارى» و «خانه پاكى» فرود نخواهد آمد. برگ برگ درختان هم به ياد او زمزمه مى كنند. چرا انسان، از «طبيعت»، عقب تر بماند؟! «پس سير گلستانها، از آن چه كس باشد؟». پيوند خلق و خالق، از قطره دريا مى سازد و از هيچ، همه! قطره درياست اگر با درياست ور نه آن قطره و دريا، درياست . كاش بيش از آنكه از «خلق» حساب مى بريم، از «خالق» حساب مى برديم! شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش»بازى كنيم، ولى از خدا كه نمى توانيم!... بندگان خدا، نه پاداش دهنده اند، نه عقوبت كننده. حساب ما با پروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان مى كنند و چه زشت و شرم آور! وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بى طرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب مى برند، سبك شمردن خداست كه او را به حساب نمى آورند. آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه مى داند و مى بيند) مايه خجلت وشرم نيست؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:45 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
. مـا تبعیـد شـدهایـم تـا گـوهـر عشقمـان را بـه محـک فـراق بسنـجـیــم، مـا آمـدهایــم تـا بیـازمـاینـد مـا را، تـا پلیــد طبــع و بــد صفتــی ادعــای عـاشقــی نکنــد. عـاشقـی را درد بــایــد .
درد کـــو ؟ اسـاس آفـرینـش بهــر عشـق است و همـه چیـز بستـه بــه آن. این است کـه در جـای جـای متـون و کُتـب بـازمـانـده و هـر بیـت شعـری کـه رو بـه سـوی او دارد، سخنهـا از او رفتــه است. هـر کسـی بـه مقـامـی در ایـن وادی رسیــد و طـرفـی از نـظـاره بست، دانـست کـه آنچـه مسبـب پیـدایـش این عـالــم شـد، عشــق بــود. پس هـم او خـود خـواست تـا در گــوش عـالمیــان عشــق نجــوا شـود و بـه خـاطــر همـگـان سپــرده شــود. در کـوی تـو عـاشقـان فـر آینــد و رونــد خــون جگــر از دیــده گشــاینــد و رونـد مــن بــر در تــــو چــو خــاکـــم مـقیـــم ورنـــه دگــــران چـــو بــاد آینــد و رونــد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:45 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
بعضـی وقتهـا حسـرت دو قطـره اشک وجـودت را مـیلــرزانـد. بیـابـانـی مـیخـواهـی وسیـع و بـی انتهــا، دشتـی فـراخ تـا در میـان آن قــرار گیــری و هــر چقـدر دلـت مـیخـواهـد فـریـاد بـزنـی و اشـک بـریـزی. گـاهـی انسـان از مصـاحبـت گـریـه هـم محـروم مـیمـانـد. دنیـای شگفتـی است، کثـرت بیـداد مـیکنـد، شلـوغـی همـه جـا را گـرفتـه و تـو در میـان این همـه تنهـا. گـاه بـه تصـاویـر اطـرافـت عـادت مـیکنـی امـا تـا بخـواهـی لـذت بـودن و خـوشـی هـمصحبـت را درک کنـی مـیگـریـزد. آنـوقـت تنهـایـیات مضـاعـف مـیشـود و رنـجـت بیـش. آنـان کـه شـاد و مســرورنـد شـایـد بنـگـرنـد و بـا لبخنــدی بگـذرنـد؟ و آنـان کـه غمگیـن هـم آوا شـونـد!
مـا همـه مسـافـریـم، عـالـم عـرصـهی مهجــوری عشـاق حقیـقـی است. مـا در کتمـان عـدم آرمیـده بـودیــم. جلـوهای کــرد و عشــق بـاریــد. عـاشـق شـده و راهـی ایـن عـالــم گشتـیـم. مـیسـوزیـم و مـیسـازیـم تـا روزی کـه رخـت بـربنـدیـم و دوبـاره .....!؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:13 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
روزگـار غـریبـی است و آدمیـزاده غـریـبتـر از همـه. کسی مـیگفـت مگـر در عـالـم شـادی نـیست کـه هـر بـاره سخن از درد و رنـج و غـم رقــم مـیخــورد ؟
آدمـی تبعیـدی این دنیـاست، غـریـب افتـاده است و از اصـل خـود بـهدور، نـاچـار درونـش را بـا غـم الفتـی دیگــر دارد. حتـی مـیتــوان گـفت، غـم در ذات مـاست. حـال آنکــه شـادی عـرض وجـودیمـان مـیبـاشـد. بـرای همیـن است کـه گـهگـاه بـدون هیـچ دلیـل خـاصـی، بـدون علـت غمگیـن شـده و ســر بـر دامـان حُـزن مـینهیــم. تنهــایـی سخـت دردی است. حتمـاً بـرایـت رُخ داده است کـه در میـان جـمعـی، خـود را چنـان تنهـا احسـاس مـیکنـی کـه دوست مـیداری فـریـاد بـرآری و کمـک بـطلبـی. گـاهگـاهـی عقـدهی فــریـاد هـم در گلـوی انسـان مـیمـانـد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:37 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بسم الله الحکيم
هر چيزي يه روزي به وجود مياد ولي ميگن هيچي از بين نمي ره يا تبديل به چيز ديگري ميشه يا اثر و نتيجش باقي مي مونه ، مثلا همين وبلاگهايي که مي سازيم ، ما با ساختن اين وبلاگها احتمالا اثرات مثبت يا منفي روي اذهان عمومي مي ذاريم که شايد هيچ وقت پاک نشه پس با حذف يه وبلاگ اون وبلاگ به معناي حقيقي از بين نمي ره بلکه اثرات مثبت يا منفيش در اذهان باقي مي مونه اين وبلاگها هم مي تونه برامون باقيات الصالحاتي باشه و هم مي تونه زمينه ي سقوط ما رو فراهم کنه پس وبلاگهاتون رو جدي بگيريد و مواظب باشيد که چي مي نويسيد ، به اون کساني هم که هنوز به اين عرصه وارد نشند توصيه مي کنم قبلش خوب فکراشون رو بکنند و با ديد باز پا تو اين ميدون بذارند |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
مهاجر کوی دوست مهاجر کوی دوست |
| پیوندها |
|
منتخب خدا دعوت دوست کدهای وبلاگ شوق پرواز کفشهایم.. چکامه سرود دل آوای گیاه بهار.... دختر دریا خداجون دوستت دارم |
|
RSS
|