![]() |
![]() |
|
|
از خاک تا افلاک
"چهارپا را میخ زمام بر زمین یا دیوار کوبند و اگر در حریم خود علفزاری یابد پا زا آن حریم بیرون ننهد و به جایی دیگر هم نیندیشد و اگر جفتی مر او را آورند انسش تمام باشد، چه غایت آمالش جز این دو نبود، بسیاری از مردم چنیند. یتمعون و یاکلون کما تاکل الانعام.(سوره محمد(ص)- آیه12) کام میرانند و می خورند، همانگونه که می خورند چارپایان. اما کبوترانی که از آشیان بال گشودند، آسمانها را در قلمرو خویش یافتند، لیکن روی از آشیان نتافتندو برای دانه سر در زمین داشتند، مردمی نیز چنیند، که دنیا و آخرت را مینگرند، ولی اندیشه پروازشان محدوده خودشان است با آنکه خویشتن از نظر تمنیات مادی بسیار محدودوند. طلب و حرص آنها در این امور پایانی ندارد، ولی برای کاوش و دریافت عالم معنی بسیار قانعند. نازم پرستوهای بی قرار شورانگیز را که یک دم آرام ندارند طعمه را از آسمان برمیگیرند، با خزان و سردی کاری ندارند و مادام بهارستانها را زیر بال دارند، با گل و گلزار خو کرده اند، آشنا با بیکرانهایند و هرگز با خاک مآنوس نبوده اند، جان عارف، پرستوی ملکوت است، هر چند تنش در عالم خاک، اما روحش در افلاک است، از غم ساران تنگ عالم گریزان و با گرمی عشق خو کرده اند و در طلب، هیچگاه آرام نگرفته اند، تا به منزلگاه معبود ره جستند و در آنجا که آرامگاه جان است، آرمیدند. ... روح آدمی، چون ملکوتی است که با مُلکش انس نیست، اما چون در دامن طبیعت افتاد مادر را فراموش کرد و با طبیعت آرمید و اگر بال پرواز نگشود، پرواز را از یاد می برد. ... .. . عزیزا! تا بال است آهنگ بالا کن، چرا که پر را برای پرواز داده اند، مرغان لاشه خوار همیشه سر در زمین دارند. مشامشان با لاشه مانوس است، تو را که آسمان و دریا زیر بال و پر است خاک بازی بس دریغ نماید!... " "از خاک تا افلاک"- استاد کریم محمود حقیقی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:17 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
خدای بزرگ به ما کادویی میدهد. مثلآ یک جلد کتاب. میفرماید: میدانی این چیست؟ می گوییم: نه . می فرماید:این یک هدیه است. بازش کن. بازش می کنیم . قلمی به دستمان میدهد. - میدانی این چیست؟ پاسخ می دهیم : نه . هیچ نمی دانیم جز آنچه تو به ما آموختی. -نوشتن می دانی؟ -نمی دانم . دستها یمان را می گیرد و می فر ماید بنویس: بسم الله الرحمن الرحیم تقدیم به خدای بخشنده مهربان . ـامضاء کن . - چگونه؟ - نامت را بنویس. حالا آنرا کادو کن. اینطور...... دستهایمان را می گیرد و با کمک دستان پر مهرش کادو می کند . - حال آنرا به من باز گردان. چشم می گوییم و آنرا باز پس می دهیم . هدیه را می گیرد به وجد می آید . می پرسد این را برای من گرفتی؟ چقدر زیباست. چقدر زحمت کشیده ای . به پاس این همه خوبی تو ترا در بهشتی مصفا جای میدهم . که بهشت شایسته نیکو کاران است. در آغاز مات و مبهوت نگاهش می کنیم . می خواهیم بگوییم این هدیه را ما تهیه نکرده ایم . آنرا شما به ما دادید . ما نوشتن نمی دانستیم شما دستهایمان را گرفتید و نوشتید . ما کاری نکردیم تنها شاهد شما بودیم . نگاهش می کنیم آنقدر به وجد آمده است آنقدر خشنود و راضی است که این همه را از یاد می بریم. در شادی و رضایتش غرق می شویم. مغرور می شویم. سرمان را بالا می گیریم و می گوییم: بار خدایا بخاطر تست که این همه کار کرده ایم. بسیار سختی کشیدیم . رنج دیدیم تا توانستیم این هدیه را برایت تهیه کنیم. بخاطرش مصائب زیادی را تحمل کردیم و...... خدای بزرگ متواضعانه پنهان می شود تا احساس غرور کنیم . حتی به یادمان نمی آورد که هر آنچه بوده و هست از آن او بوده. او بر ما عاشق است بی نیاز است پس بدون انتظار اینچنین عشق می ورزد. سبحان الله سبحان الله سبحان الله از این به بعد این حقیقت را بخاطر بسپاریم وبرای رضایتش عاشقانه گام برداریم. بدانیم هر چه هست از آن اوست و از اوست. اگر کار خوبی کردیم شکرش را به جای آوریم زیرا این ما نیستیم که انجامش میدهیم بلکه این اوست که ما را برگزیده تا از طریق ما فعلش تحقق پذیرد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:31 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند. چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند....کدام حادثه تلخ برای ما مفید بوده و کدام حادثه شیرین برای ما مضر....از حوادث تلخ نباید هراسید ....چرا که ممکن است در آنها خیری برای ما وجود داشته باشد و از حوادث شیرین نیز نباید مغرور شد چرا که ممکن است آنها سر آغاز خسران و زیان ما باشند....باید دل را به آن بزرگ و توانا پیوند زد و نیت را خالص کرد و از او خواست که خیر و خوبی را در همه زندگی ما وارد کند.سرانجام ما را خیر بنویسد..هر روز از درگاهش بخواهیم که.:....الهی چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:59 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
ما چقدر توی زندگی به اون خدای بزرگ توکل میکنیم؟ راستی تا حالا شده بشینیم و فکر کنیم و ببینیم درجه باور ما به خدای بزرگ چقده ؟ توی مشکلات و سختیها چقده باورش داریم و تا کجا اون رو همراه خودمون میدونیم.......یه قصه ای رو شنیدم که میتونه برای همه ما درس باشه....
كوهنورد تنهایی توی یه روز زمستونی تو سرما و برف به سراغ كوه بلندی
رفت تا ازش بالا بره. اون بین راه و در تاریكی شب، لیز خورد و به پایین پرتاب شد، ولی ناگهان طناب دور كمرش محكم شد و بین زمین و آسمون معلق موند و با همه توان فریاد زد: «خدایا كمكم كن!» از آسمون صدایی شنید كه: «از من چی می خوای؟» گفت: «نجاتم بده.» صدا پرسید: «باور داری كه می تونم نجاتت بدم؟» گفت: «البته كه باور دارم.» صدا پاسخ داد: «پس طناب رو پاره كن و به من تكیه كن، اطمینان داشته باش، مراقبت هستم.» مرد لحظه ای با خود اندیشید، ولی به جای پاره كردن طناب، محكم و دو دستی چسبید به اون. چند روز بعد، مردم كوهنوردی رو پیدا كردن كه بدنش از طنابی آویزان بود و به دلیل سرمازدگی مرده بود، در حالی كه فقط یك متر تا زمین فاصله داشت. آره عزیز دلم، تو همه ی مراحل زندگی به كسی توكل و تكیه كن كه مراقبت باشه. كسی كه همیشه در دسترس باشه، همه جا جواب بده و قدرت پشتیبانی از تو رو داشته باشه. واز همه مهمتر به اون اطمینان و اعتماد داشته باش و از ته دل باور کن كه اون به طور حتم حمایتت می كنه. پس بیائیم همت كنیم و بی دغدغه شروع كنیم. و باور داشته باشیم که یه بزرگ مهربون هست كه می تونیم بهش دلگرم باشیم.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:22 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
سرنوشت یعنی هر آنچه در هستی رخ میدهد درجهت خیر و صلاح من است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:51 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
در راه خدا کوچک باش تا بزرگت کنند و خالی باش تا برای پر شدن جایی داشته باشی. به
خرابیت آگاه شو تا مرمت پذیری و بی چیز باش تا به دست آوری.خدمت کن تا ریاست کنی و منعطف باش تا نشکنی
به یاد داشته باش اگر با آن یگانه پیوند بخوری مردمان در کمال اطمینان به نزدت خواهند شتافت |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 1:3 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
كاش بيش از آنكه از «خلق» حساب میبريم، از «خالق» حساب میبرديم! شايد بتوانيم سيماى واقعى خود را از مردم بپوشانيم و عمرى «نقش»بازى كنيم، ولى از خدا كه نمیتوانيم!... بندگان خدا، نه پاداش دهنده اند، نه عقوبت كننده. حساب ما باپروردگارمان است، او كه از نهان و آشكار و درون و بيرونمان آگاه است، اوكه همه جهان، محضر اوست و اهل معصيت، در «محضر» او، عصيان میكنند و چه زشت و شرم آور! وقتى انسانها، در انجام يك خلاف، از يك ناظر بیطرف و حتى ازحضور يك كودك هم شرم كرده، حساب میبرند، سبك شمردن خداست ..كه او را به حساب نمی آورند. آيا اگر خدا بداند و بفهمد و ببيند (كه میداند و میبيند) مايه خجلت وشرم نيست؟.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 5:26 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
خدا و جدا هر دو به یک شکل نوشته میشوند و یک نقطه فرق این نوشتن است...و آن نقطه هم من و توهستیم ... اگر بالا رویم به عرش میرسیم و...به حضرت دوست متصل میشویم .. و اگر پائین بیائیم .از اصل می افتیم و از درگاه دوست..جدا میشویم و تنها میمانیم... به راستی این چه رمزیست که در یک نقطه خلاصه شده.... .شاید پروردگار جهان میخواسته به ما بگوید ....ای انسان اگرکمال خود رامیخواهی به بالا بیندیش وآسمانی باش وبه یاد وصال ما روزگار را سرکن ... وبدان اگر به وصا ل حق فکر نکنی ... محکوم به پائین آمدن و جداشدنی.و سقوط هستی. ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:37 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
اگر به خدا بیندیشی خدایی میشوی . و اگر به خاک بیندیشی همان خاکی .... . به راستی ما به رنگ اندیشه خود در می آئیم.... و این رمز هستی جهان است... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:23 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
مهربانا:
سایبانی از جنس اشک و نیاز میخواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را در من تازه گردانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:49 توسط مهاجر کوی دوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بسم الله الحکيم
هر چيزي يه روزي به وجود مياد ولي ميگن هيچي از بين نمي ره يا تبديل به چيز ديگري ميشه يا اثر و نتيجش باقي مي مونه ، مثلا همين وبلاگهايي که مي سازيم ، ما با ساختن اين وبلاگها احتمالا اثرات مثبت يا منفي روي اذهان عمومي مي ذاريم که شايد هيچ وقت پاک نشه پس با حذف يه وبلاگ اون وبلاگ به معناي حقيقي از بين نمي ره بلکه اثرات مثبت يا منفيش در اذهان باقي مي مونه اين وبلاگها هم مي تونه برامون باقيات الصالحاتي باشه و هم مي تونه زمينه ي سقوط ما رو فراهم کنه پس وبلاگهاتون رو جدي بگيريد و مواظب باشيد که چي مي نويسيد ، به اون کساني هم که هنوز به اين عرصه وارد نشند توصيه مي کنم قبلش خوب فکراشون رو بکنند و با ديد باز پا تو اين ميدون بذارند |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
مهاجر کوی دوست مهاجر کوی دوست |
| پیوندها |
|
منتخب خدا دعوت دوست کدهای وبلاگ شوق پرواز کفشهایم.. چکامه سرود دل آوای گیاه بهار.... |
|
RSS
|